ابراهیم و مختار در کنار علقمه ایستاده اند. ابراهیم به علقمه نگاه می کند. مختار متوجه حالت روحی او شده است.
ابراهیم: این مقتل عباس ابن علی (ع) است مختار.
مختار: با عباس (ع) خیلی رفیق بودی. نه؟
ابراهیم: من و عباس (ع) نوجوانی مان را با هم زندگی کردیم. در صفین. حریف مشق هم بودیم. در یک خیمه می خوابیدیم و تا نیمه های شب با هم خیالبافی می کردیم. عباس(ع) آرزو داشت آنقدر قوی شود تا بتواند وارث ذوالفقار علی(ع)شود. او تنهایی علی(ع) را با همه وجودش لمس کرده بود. می خواست به جایی برسد که وقتی در کنار علی(ع) می ایستد، علی (ع) بگوید نیازی به لشکر ندارم، عباس برای من به اندازه یک لشکر است.
آن ایام ما بچه سال بودیم. خیلی به حساب نمی آمدیم. عباس (ع) از این موضوع خیلی ناراحت بود. بالاخره هم طاقت نیاورد. یک روز جلوی پدرم ایستاد و ... اصرار و اصرار که : " مالک! باید امروز مرا هم با خود به میدان ببری." پدرم خندید! عباس (ع) عصبانی شد و مثل شیر غرید که "مالک! خیال می کنی از تو کمترم؟ حاضرم با تو مسابقه بدهم، اگر بردم مرا با خودت ببر." پدرم باز خندید. عباس (ع) فریاد زد: " مالک من شوخی نمی کنم که تو هی میخندی." پدرم خنده اش را جمع کرد و جواب داد: "عباس جان! می دانم خیلی خوب می جنگی. اما تو قمر بنی هاشمی. باید بمانی و بر شبهای تاریک صفین بتابی تا مهتابی شود." عباس (ع) وقتی این تعبیر را شنید خاموش ماند.
....
اشک در چشمانش (ابراهیم) می درخشد. او به یاد خاطره ای از عباس (ع) می افتد و حکمت خوابی را که عباس (ع) دیده است تعریف می کند:
یک شب عباس (ع) سراسیمه و عرق کرده از خواب پرید. مرتب به دست هایش نگاه می کرد و به من. پرسیدم خواب دیدی؟ سرش را تکان داد. پرسیدم چه خوابی دیدی؟ چرا به دست هایت نگاه می کنی؟ نفس نفس زنان جواب داد: " ابراهیم! خواب دیدم دست ندارم. دست هایم گم شده بودند. داشتم دنبال دست هایم می گشتم. ناگاه پرنده ای دیدم شبیه کرکس که دست هایم را به منقار داشت و می خواست دست هایم را بخورد. خواستم با سنگ بزنمش. دیدم دست ندارم که سنگ بردارم. فریاد زدم دست هایم را نخور لاشخور! آن دست ها مال من است. کرکس به سخن در آمد که " عباس! این دست ها را می خواهی چه کنی وقتی دو تا بال به آن خوبی داری؟ من گرسنه ام. شکسته بال و زمین گیرم. دست های تو سیرم می کند. تو با بال های قشنگت پرواز کن. برو در آسمان سیاحت کن." بعد با صدای مهیبی خندید. من ترسیدم و از خواب پریدم.
وقتی شنیدم که عباس (ع) را دست بریده اند، حکمت خواب آن شبش را فهمیدم.
قطره اشکی برگونه مختار می لغزد و در محاسن انبوهش فرو می رود.
* قسمتی از فیلمنامه منتشر نشده مختار نامه به انتخاب داوود میرباقری (کارگردان سریال مختارنامه)
منبع - مجله همشهری جوان - شماره ۱۸۷ - ۱۱ آبان
+ جمعه 17 آبان1387ساعت 10:44 - فرشته |
کمی دلتنگم .
به کی بگم بهتر از شما؟
خودم رو سپردم به دست مبارکتون.....

+ شنبه 2 شهریور1387ساعت 12:16 - فرشته |
عالم و آدم و زمین و زمان دارند به حضرت ولی عصر (عج) و به ما و به همدیگه تبریک میگن! باید هم بگن! مگه از این اتفاقها چند بار در طول تاریخ افتاده؟ تولد کسی مثل حضرت ابوالفضل العباس (ع)، آقای آقایان، جوانمرد جوانمردان، ماه تابان بنی هاشم، با نزاکت ترین عزیز تاریخ. دلم میگه منظور از " آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری" حضرت ابوالفضل العباس (ع) بوده. الهی شکر برای تولد این حضرت. الهی شکر. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 10:16 - فرشته |