آقا!
پناهم بدید...
+ شنبه 25 آذر1385ساعت 8:47 - فرشته |
نه طاقت دوری دارم و نه جرات نزدیک شدن.
دلم پر میزنه برای تشرف و پاهام میلرزه از تصور ورود به اون مکان مقدس. مگه شوخیه؟!! این یه طرف... انشالله مشرف هم بشم. بعدش چکار کنم؟ کی میخواد منو راضی کنه برگردم؟ برگردم که چی بشه؟؟ چی میشه چند صباح باقیمونده رو همونجا بگذرونم؟ ای خدا ... سلام بر جان وفادار و با نزاکتتون ... سلام بر قامت رعنا و دستهای مبارکتون اللهم صل علی محمد و آل محمد
+ چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 10:27 - فرشته |
ای جاااااااااان!
عاشق اون لحظاتی هستم که پهلوون با اطمینان تمام میاد و وزنه رو بلندمیکنه و بعد اسم قشنگ و عزیز آقا رو می بوسه. عشقه دیگه ![]()
+ شنبه 18 آذر1385ساعت 10:15 - فرشته |
اگه اراده اش بر این باشه که فعلا" هیچ اتفاقی به صلاحم نیست، باز هم جان به فدای کرم و اراده اش. خیر من حقیر رو خواسته. جاااان عزیز من دادی دو دست و دست دو عالم بسوی توست
ساقی تویی و باده ی ما از سبوی توست
ای ماه هاشمی لقب و پور و تراب
داروی درد ما به خدا خاک کوی توست
از دیروز که نیت کردم و کارها رو به شاه شاهان، نمونه ی پاک غیرت و مردانگی، حضرت ابوالفضل العباس، سپردم خیالم راحته. کبکم خروس میخونه. چون میدونم وقتی قمر بنی هاشم حکمشو صادر کنه، کاری خواهد شد کارستان!
![]()
![]()
![]()

+ چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 8:27 - فرشته |
واگذارت کردم به ابَر مرد بنی هاشم ...
الهی که باب الحوائج، به زودی زود حکمش رو درباره ات صادر کنه. آمین.
+ سه شنبه 14 آذر1385ساعت 10:59 - فرشته |